تبليغاتX
♥ღسایه سپید♥ღ


Tue 12 May 2009 |

اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی

نبینم که غریبانه اشک میریزی!

 

هنوز غصه ی خود را به خنده پنهان کن!

بخند! اگر چه تو باخنده هم غم انگیزی

 

 

خزان کجا،توکجا تک درخت من! - باید

که برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

 

درخت،فصل خزان هم درخت می ماند

تو "پیش فصل" ،بهاری، نه اینکه پاییزی!

 

تورا خدا به زمین هدیه داده ،چون باران

که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

 

خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد

وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی

 

از کتاب:گریه های امپراتور فاضل نظری

          

 

                        

پی : مضمون این شعر بر می گرده به یه نفر،امیدوارم دیگه ناامید نبینمش!

--سلام .می دونم که باید از قبل بهتون می گفتم ولی من دیگه وبمو آپ نمی کنم از همه دوستایی که تو این مدت منو با نظراشون شرمنده کردن ممنونم .قربونتون برم .خداحافظ برای همیشه --

 



Mon 24 Nov 2008 |

....

 
 

شخصی بد ما به خلق می گفت


ماچهره ز غم نمی خراشیم


ما خوبی او به خلق گوییم


تا هر دو دروغ گفته باشیم!!

پی نوشت: فریاد بی صدایم در پیچک طنین سکوت کدامین ناسروده ی باران نهفته است؟نمی دانم!!

 



Tue 4 Nov 2008 |